تعداد داستان های سایت

هم اکنون ۶٨۶ داستان در سایت پندآموز انتشار یافته که از این تعداد ١٢٧ داستان در سایت پندآموز فعال گردیده و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : دوشنبه ۱۳۹۸/۰۳/۲۷

جستجو در عناوین داستانها
و کلمات کلیدی

عباسقلی خان در حجره مدرسه مشهد و معجزه ستارالعیوب

عباسقلی خان در مشهد، بازار معروفی دارد. مسجد، مدرسه، آب انبار، پل و دارالایتام و اقدامات خیریه دیگری هم از این دست داشته است. واقف بر خیر، و واقف در خیر.
به او خبر داده بودند در حوزه علمیه ای كه با پول او ساخته شده، طلبه ای شراب می خورد!! روزی ناگهان همهمه ای در مدرسه پیچید. طلاب صدا می زدند حاج عباسقلی است. در این وقت روز چه کار دارد؟ از بازار به مدرسه آمده است.
عباسقلی خان یكسره به حجره ی من آمد و بقیه هم دنبالش.
داخل حجره همه نشستند. ناگهان عباسقلی خان به تنهایی از جایش بلند شد و کتابخانه کوچک من را نشانه رفت. رو به من كرد و گفت: لطفا بفرمایید نام این کتاب قطور چیست؟
گفتم: شاهنامه فردوسی.
- دلم در سینه بدجوری می زد. سنگی سنگین گویی به تار مویی آویخته شده است. بدنم می لرزید.
اگر پشت آن کتاب را نگاه کند، چه خاکی باید بر سرم بریزم؟ عباسقلی خان دستش را آرام به سوی کتاب های دیگر دراز کرد.
- ببخشید، نام این کتاب چیست؟
- بحارالانوار. عجب...! این یکی چطور؟ گلستان سعدی. چه خوب...! این یکی چیست؟ حلیه المتقین و این یکی؟! ...
لحظاتی بعد، آن چه نباید بشود، به وقوع پیوست. عباسقلی خان، آن چه را که نباید ببیند، با چشمان خودش دید. کتاب حجیمی را نشان داد و با دستش آن را لمس کرد. سپس با چشمانی از حدقه درآمده به پشت کتاب اشاره کرد و با لحنی خاص گفت:
- این چه نوع کتابی است، اسمش چیست؟ معلوم بود. عباسقلی خان پی برده بود و آن شیشه لعنتی پنهان شده در پشت همان کتاب را هدف قرار داده بود.
برای چند لحظه تمام خانه به دور سرم چرخید، چشم هایم سیاهی رفت، زانوهایم سست شد، آبرو و حیثیتم در معرض گردباد قرار گرفته بود. چرا این کار را کردم؟! چرا توی مدرسه؟! خدایا! کمکم کن، نفهمیدم، اشتباه کردم... خوشبختانه همراهان عباسقلی خان هنوز روی زمین نشسته بودند و نمی دیدند، اما با خود او که آن را در اینجا دیده بود چه باید کرد؟
- بالاخره نگفتی اسم این کتاب چیست؟
- چرا آقا ، الان می گم.
داشتم آب می شدم. خدایا! دستم به دامنت.
در همین حال ناگهان فکری به مغزم خطور کرد و ناخودآگاه برزبان راندم: یا ستار العیوب، و گفتم:نام این کتاب، «ستارالعیوب» است آقا!
فاصله سوال آمرانه عباسقلی خان و جواب التماس آمیز من چند لحظه بیشتر نبود.
شاید اصلا انتظار این پاسخ را نداشت. دلم بدجوری شکسته بود و خدای شکسته دلان و متنبه شدگان این پاسخ را بر زبانم نهاده بود. حالا دیگر نوبت عباسقلی خان بود. احساس کردم در یک لحظه لرزید و خشک شد. طوری که انگار برق گرفته باشدش.
شاید انتظار این پاسخ را نداشت. چشم هایش را بر هم نهاد. چند قطره اشک از لابلای پلک هایش چکید.
ایستاد و سکوت کرد. ساکت و صامت و یکباره کتاب ستار العیوب(!) را سرجایش گذاشت و از حجره بیرون رفت. همراهانش نیز در پی او بیرون رفتند، حتی آنها هم از این موضوع سر درنیاوردند، و هیچ گاه به روی خودش هم نیاورد که چه دیده است.

اما محصل آن مدرسه، هماندم عادت را به عبادت مبدل کرد. سر بر خاک نهاد و اشک ریخت.
سالیانی چند از آن داستان شگفت گذشت، محصل آن روز ، بعدها معلم و مدرس شد و روزی در زمره بزرگان علم، قصه زندگی اش را برای شاگردانش تعریف کرد:
«زندگی من معجزه ستارالعیوب است» ستار العیوب یکی از نام های  احیاگر و معجزه آفرین خدا است و من آزاد شده و تربیت یافته همان یک لحظه رازپوشی و جوانمردی عباسقلی خان هستم که باعث تغییر و تحول سازنده ام شد.

كتاب :اخلاق پیامبر و اخلاق ما
استاد جلال رفیع

تاریخ انتشار : ۱۳۸۴/۰۷/۰۶

افسانه شهر مونکائو پرتغال و مجسمه زنی با دو قرص نان

در بلندترین نقطه‌ی شهر تاریخی مونکائو (Moncao) واقع در مرز شمالی پرتغال، مجسمه‌ی زنی وجود دارد که در بالای استحکامات قرون وسطایی ایستاده و در دستانش دو قرص نان وجود دارد. بنابر افسانه‌ های محلی، این زن با نام دو-لا-دو مارتینز (Deu-la-Deu Martins)، یک رهبر قرون وسطایی است و در آن زمان از این شهر در مقابل حمله‌ اسپانیایی‌ها دفاع کرده است. زمانی که ارتش هنری پادشاه اسپانیا به پرتغال هجوم آورد و به دروازه‌های این شهر رسید، آمادگی زیادی برای مقابله با محاصره وجود نداشت و واسکو گومز دِ ابرو (Vasco Gomes de Abreu) پادشاه مونکائو، از خانه‌اش فرار کرد، ولی به گفته‌ی انجمن تاریخ الگارو دو-لا-دو مارتینز، همسر او، برای رهبری دفاع از استحکامات در آنجا ماند.
مونکائو شهر مستحکمی بود، و دیوارهای بلند آن می‌توانست برای مدت محدودی در برابر حمله‌ی دشمنان مقاومت کند. با کم شدن ذخیره‌ی غذایی، رنج و عذاب ساکنین مونکائو آغاز و تعداد کسانی که می‌خواستند تسلیم بشوند بیشتر شد.
با این حال، محاصره می‌تواند برای طرفِ حمله هم پُر هزینه باشد. نیروهای هنری همچنان به حملات خود به دیوارهای استحکامات ادامه دادند و با هر حمله تعدادی از افرادشان را از دست می‌دادند و هنوز نتوانسته بودند به قلعه نفود کنند. علاوه بر این، ارتش او به آب و غذا نیاز داشت و این محاصره‌ی طولانی باعث شده بود مردان او مضطرب و بی‌قرار بشوند. هنری می‌دانست که نمی‌تواند برای مدتی طولانی بیرون مونکائو منتظر بماند.
این چیزی بود که دو-لا-دو هم متوجهش شده بود. وقتی مردم با پایان یافتن ذخایرشان به درون قلعه سرازیر شدند، او تصمیم گرفت به امید اینکه کستیلی‌ها را گول بزند، دروغ بزرگی را به نمایش بگذارد. او تمامی باقی‌مانده‌های آردی که می‌توانست در شهر پیدا کند را جمع کرد و دستور داد دو قرص نان پُخته شود.
در حالی که نان را در دست گرفته بود، بالای استحکامات قلعه ایستاد و به سربازان کستیلی طعنه زد و آن‌ها را به تمسخر گرفت. او دو قرص نان را از بالای استحکامات به پایین پرت کرد و فریاد زد، « Deus lo deu, Deus lo há dado! » یا به عبارت دیگر، خداوند آنقدر به مردم مونکائو نعمت بخشیده است که آن‌ها می‌توانند قسمتی از آن‌ها را به دشمنانشان بدهند.
هنری که نگران ذخایر غذایی‌اش بود، باور کرد که این شهر از پیش برای محاصره‌ای طولانی آماده شده و تصمیم گرفت به محاصره‌اش پایان بدهد و عقب‌نشینی کند.
دو-لا-دو توانست با یک دروغ بزرگ شهرش را نجات بدهد. داستان حقّه‌ی هوشمندانه‌ی او خیلی زود میان مردم پیچید و او به یک قهرمان افسانه‌ ایی تبدیل شد.
دو-لا-دو حتی امروزه هم در این شهر مورد احترام است، و در قرن نوزدهم مجسمه‌ای از او در میدان مرکزی ساخته شد. اگرچه مورخّان بر سر شواهد تاریخی مشخصی برای زندگی و کارهای او در طی محاصره‌ی مونکائو بحث و جدل می‌کنند، افسانه‌ی او نقش مهمی در هویت مدرن این شهر دارد. دو-لا-دو همیشه در مونکائو به عنوان زنی که فقط با دو قرص نان کستیلی‌ها را شکست داد، به یاد آورده خواهد شد.

تاریخ انتشار : ۱۳۸۴/۰۷/۰۶

ماجرای تاجر و روستائیان میمون فروش

در زمان های قدیم، تاجری به روستایی که میمون های زیادی در جنگل های حوالی آن وجود داشت رفت و خطاب به مردم روستا گفت:
من میمون های اینجا را خریدارم و حاضرم به ازای هر میمون ۱۰ دلار به فروشنده پرداخت می کنم. مردم روستا که جنگل مجاور روستایشان پر از میمون بود خوشحال شدند و به راحتی معامله را قبول کردند. به نظر آنها قیمت بسیار منصفانه بود.
در مدت کوتاهی بیش از هزار میمون را گرفتند و هر میمونی را ۱۰ دلار به آن تاجر فروختند. فردای آن روز مرد تاجر دوباره به روستا آمد و به روستائیان گفت:
هر میمون را ۲۰ دلار از شما می خرم. این بار روستاییان دوباره زمین های کشاورزی خود را ترک کردند و تلاششان را برای گرفتن میمون ها بکار گرفتند. اما ظاهرا تعداد میمون های باقیمانده کمتر شده بود. در آن روز فقط ۵۰۰ میمون را گرفته و فروختند.
روز بعد مجددا آن مرد تاجر به روستا آمد و این بار پیشنهاد ۵۰ دلاری به ازای هر میمون را به ساکنان آن روستا داد. او به مردم گفت: امروز من در شهر کاری را باید انجام دهم ولی معاون من اینجا می ماند و به نمایندگی من میمون ها را از شما می خرد. مردم روستا بسیار مشتاق شده بودند. هر میمون ۵۰ دلار! اما مسئله این بود که همه میمون ها را آنها گرفته بودند و دیگر میمونی برای فروختن باقی نمانده بود!
روستائیان نزد معاون تاجر رفتند و ماجرا را به او گفتند. معاون بعد از کمی تامل خطاب به روستائیان گفت:
این میمون ها را در قفس می بینید؟ من حاضرم آنها را به قیمت هر میمون ۳۵ دلار به شما بفروشم و زمانی که تاجر برگشت شما می توانید آنها را به قیمت ۵۰ دلار به او بفروشید.
ظاهرا معامله ی پر منفعتی بنظر می رسد ، ولی غافل از حیله ای که در آن نهفته است.
بدین ترتیب مردم به خانه هایشان رفتند و هر چه پس انداز داشتند را برای خرید میمون ها آوردند و هر میمون را بمبلغ 35 دلار از معاون تاجر خریداری کردند.
بله. چشمتان روز بد نبیند! از فردا مردم آن روستا دیگر نه آن مرد تاجر را دیدند و نه دستشان به آن معاون رسید! و تنها میمون ها بودند که با از دست رفتن سرمایه ی روستائیان دوباره در آن روستا ساکن شدند.
نتیجه اخلاقی : سرمایه های ملی خود را ارزان نفروشید!

تاریخ انتشار : ۱۳۸۴/۰۷/۰۶





داستان های سایت پندآموز

داستانهای سایت از منابع مختلف جمع آوری و در سایت پندآموز منتشر می شوند. بسیاری از داستانها از طریق خوانندگان، ارسال شده است. به دلیل آنگه منابع این گونه داستانها از طریق گردآوری کنندگان معلوم نگردیده، لذا اکثر داستانها، بدون ذکر منبع در سایت آورده شده اند. ماخذ داستانهایی که منابع آنها معلوم و قطعی است در ذیل هر داستان آمده است.

داستانهای سایت پندآموز را برای خانواده خود بازگو نمایید. آدرس سایت پند آموز را به دوستان و آشنایان خود بدهید تا در گسترش مطالب حکیمانه و پندهای اخلاقی، سهیم باشید.




آخرین داستان های سایت پند آموز

عباسقلی خان در حجره مدرسه مشهد و معجزه ستارالعیوب

عباسقلی خان در مشهد، بازار معروفی دارد. مسجد، مدرسه، آب انبار، پل و دارالایتام و اقدامات خیریه دیگری هم از این دست داش...

افسانه شهر مونکائو پرتغال و مجسمه زنی با دو قرص نان

در بلندترین نقطه‌ی شهر تاریخی مونکائو (Moncao) واقع در مرز شمالی پرتغال، مجسمه‌ی زنی وجود دارد که در بالای استحکامات قرون وس...

ماجرای تاجر و روستائیان میمون فروش

در زمان های قدیم، تاجری به روستایی که میمون های زیادی در جنگل های حوالی آن وجود داشت رفت و خطاب به مردم روستا گفت:
من میمون ...

بهلول و هارون و سوال و جواب قیامت

نقل کرده اند که بهلول ، بیشتر اوقات در قبرستان می‌نشست. روزی هارون به قصد شکار از محل قبرستان عبور می‌کرد و چون به بهلو...

مصاحبه با آقای وارنر بافت

مصاحبه ی است در شبکه سی ان بی سی با آقای وارنر بافیت، دومین مرد ثروتمند دنیا که مبلغ 31 بیلیون دلار به موسسه خیریه بخشیده بود. در ا...

مثل مداد باش

پسرک از پدر بزرگش پرسید: پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد : در باره تو پسرم ، اما مهمتر از آنچه می نویسم ، مدا...

آخرین روز امتحان فارغ التحصیلی و سوالات بدون پاسخ

آخرین روز امتحان فارغ التحصیلی فرا رسیده بود. در یک دانشگاه معروف شرقی امریکا، دانشجویان فارغ التحصیل رشته ى مهندسی با هیجان و ...

داستان سارا : خریدار یک معجزه

هنگامی که سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند، فهمید برادرش سخت بیمار اس...