تعداد داستان های سایت

هم اکنون ۶٨۶ داستان در سایت پندآموز انتشار یافته که از این تعداد ١٢٣ داستان در سایت پندآموز فعال گردیده و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : یکشنبه ۱۳۹۷/۱۱/۲۸

جستجو در عناوین داستانها
و کلمات کلیدی

مصاحبه با آقای وارنر بافت

مصاحبه ی است در شبکه سی ان بی سی با آقای وارنر بافیت، دومین مرد ثروتمند دنیا که مبلغ 31 بیلیون دلار به موسسه خیریه بخشیده بود. در این جا برخی از جلوه های جالب زندگی وی بیان شده:
او اولین سهامش را در 11 سالگی خرید و هم کنون از اینکه دیر شروع کرده ابراز پشیمانی می نماید!
او از درآمد مربوط به شغل توزیع روزنامه ها، یک مزرعه کوچک در سن 14 سالگی خرید.
او هنوز در همان خانه کوچک 3 اتاق خوابه واقع در مرکز شهر اوماها زندگی می کند که 50 سال قبل پس از ازدواج آن را خرید. او می گوید هر آن چه که نیازمند آن می باشد، در آن خانه وجود دارد. خانه اش فاقد هرگونه دیوار یا حصاری می باشد.
او همواره خودش اتومبیل شخصی خود را می راند و هیچ راننده یا محافظ شخصی ندارد.
او هرگز بوسیله جت شخصی سفر نمی کند هرچند که مالک بزرگ ترین شرکت جت شخصی دنیا می باشد.
شرکت وی به نام "برکشیر هات وی"، مشتمل بر 63 شرکت می باشد. او هر ساله تنها یک نامه به مدیران اجرایی این شرکت ها می نویسد و اهداف آن سال را به ایشان ابلاغ می نماید. او هرگز جلسات یا مکالمات تلفنی را بر مبنی یک شیوه قاعده مند برگزار نمی نماید. او به مدیران اجرایی خود دو اصل آموخته است:
اصل اول : هرگز ذره ی از پول سهام داران خود را هدر ندهید
اصل دوم : اصل اول را فراموش نکنید

او به کارهای اجتماعی شلوغ تمایلی ندارد. سرگرمی او پس از بازگشتن به منزل، درست کردن مقداری ذرت بو داده ( پاپکورن ) و تماشای تلویزیون می باشد.
تنها 5 سال پیش بود که بیل گیتس، ثروتمندترین مرد دنیا، او را برای اولین بار ملاقات نمود. بیل گیتس فکر نمی کرد وجه مشترکی با وارنر بافیت داشته باشد. به همین دلیل او ملاقاتش را تنها برای نیم ساعت برنامه ریزی نموده بود. اما هنگامی که بیل گیتس او را ملاقات نمود، ملاقات آنها به مدت 10 ساعت به طول انجامید و بیل گیتس یکی از شیفتگان وارنر بافیت شده بود.
 وارنر بافیت نه با خودش تلفن همراه حمل می کند و نه کامپیوتری بر روی میز کارش دارد. توصیه اش به جوانان اینست که: از کارت های اعتباری دوری نموده و به خود متکی بوده و بخاطر داشته باشند که:
الف ) پول انسان را نمی سازد، بلکه انسان است که پول را ساخته.
ب ) تا حد امکان ساده زندگی کنید.
ج ) آنچه که دیگران می گویند انجام ندهید. تنها به آن ها گوش فرا دهید و فقط آن چیزی را انجام دهید که احساس خوبی را به شما عرضه می کند.
د ) به دنبال مارک های معروف نباشید. آن چیزهایی را بپوشید که به شما احساس راحتی دست می دهد.
ه ) پول خود را به خاطر چیزهای غیر ضروری هدر ندهید. تنها به خاطر چیزهایی خرج کنید که واقعاً به آن ها نیاز دارید.
ز ) نکته آخر اینکه ، این زندگی شماست. چرا به دیگران این فرصت را می دهید که بر شما حکومت کنند؟!

تاریخ انتشار : ۱۳۸۴/۰۶/۲۹

مثل مداد باش

پسرک از پدر بزرگش پرسید: پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد : در باره تو پسرم ، اما مهمتر از آنچه می نویسم ، مدادی است که با آن می نویسم. می خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی!
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام!
پدر بزرگ گفت : بستگی دارد چطور به آن نگاه کنی ، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی:
صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست ، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد .
صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی. این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر و زیباتر) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه ، از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا، کار بدی نیست ، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری ، مهم است .
صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است .
و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . پس بدان هر کار در زندگی ات می کنی ، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی ، هشیار باشی و بدانی چه می کنی.

تاریخ انتشار : ۱۳۸۴/۰۶/۲۶

آخرین روز امتحان فارغ التحصیلی و سوالات بدون پاسخ

آخرین روز امتحان فارغ التحصیلی فرا رسیده بود. در یک دانشگاه معروف شرقی امریکا، دانشجویان فارغ التحصیل رشته ى مهندسی با هیجان و خوشحالی دور هم جمع شده بودند و درباره آخرین امتحان خود که چند دقیقه دیگر شروع می شد، صحبت می کردند. همه سرشار از اعتماد به نفس بودند و در انتظار جشن باشکوه بعدی و زندگی جدید و رنگارنگ آینده لحظه شماری می کردند. بعضی از این دانشجویان شغل هایی پیدا کرده بودند و بعضی درباره ى کارهایی که دوست داشتند صحبت می کردند. با اعتماد به علم و دانش فراگرفته از دانشگاه، دانشجویان اطمینان کامل داشتند که در آینده، دنیای کار منتظر و در اختیار آنهاست. همه می دانستند این امتحان دیگر سخت نیست. استاد به آن ها اطلاع داده بود که می توانند کتب درسی و یادداشت های کلاسی را در جلسه امتحان به همراه داشته باشند. تنها از آن ها خواسته بود که در جریان امتحان با دیگران صحبت نکنند.
زنگ خورد و دانشجویان یکی پس از دیگری وارد جلسه ى امتحان شدند. وقتی اوراق امتحان را دریافت کردند، همه آن ها شاد بودند، چون روی کاغذ فقط چند سوال نوشته شده بود.
سه ساعت از شروع امتحان گذشت، استاد شروع به جمع آوری اوراق امتحانی کرد، اما ظاهراً از آن اطمینان اولیه ى دانشجویان دیگر خبری نبود و آثار نگرانی در چهره آنان موج می زد.
استاد پس از گرفتن ورقه هاى امتحانی، از شاگردان خود پرسید : "کسی هست به همه ى سوالات پاسخ داده باشد ؟"
هیچ کس جواب نداد. استاد پرسید : "کسی هست که چهار سوال را جواب داده باشد ؟"
باز هم هیچ کس دستش را بلند نکرد.
استاد گفت : " سه یا دو سوال چی ؟ "
ولی باز هم دستی بلند نشد. شاگردان بسیار نگران بودند و فقط به یکدیگر نگاه می کردند.
استاد ادامه داد: " پس حتماً کسی هست که یک سوال را پاسخ داده باشد ؟ "
دانشجویان همچنان خاموش بودند. استاد ورقه هاى امتحان را روی میز گذاشت و گفت:
"این نتیجه همان چیزی است که انتظار داشتم، این کار را کردم تا خاطرات عمیق تری در ذهن شما باقی بماند. با آن که تحصیلات چهار ساله شما تمام شده است، اما هنوز سوالات زیادی راجع به علوم مهندسی است که نمی دانید و این سوالات مربوط به امور روزانه و بسیار عمومی است."
بعد استاد با خنده ادامه داد: "عزیزانم نگران نباشید، همه شما در امتحان قبول خواهید شد. اما یادتان باشد که دیگر شما فارغ التحصیل یک دانشگاه معروف هستید، و زندگی تحصیلی واقعی شما به زودی شروع می شود."
هر چه بیشتر مطالعه می کنیم بیشتر متوجه می شویم که نادان هستیم.

تاریخ انتشار : ۱۳۸۴/۰۶/۲۴





داستان های سایت پندآموز

داستانهای سایت از منابع مختلف جمع آوری و در سایت پندآموز منتشر می شوند. بسیاری از داستانها از طریق خوانندگان، ارسال شده است. به دلیل آنگه منابع این گونه داستانها از طریق گردآوری کنندگان معلوم نگردیده، لذا اکثر داستانها، بدون ذکر منبع در سایت آورده شده اند. ماخذ داستانهایی که منابع آنها معلوم و قطعی است در ذیل هر داستان آمده است.

داستانهای سایت پندآموز را برای خانواده خود بازگو نمایید. آدرس سایت پند آموز را به دوستان و آشنایان خود بدهید تا در گسترش مطالب حکیمانه و پندهای اخلاقی، سهیم باشید.




آخرین داستان های سایت پند آموز

مصاحبه با آقای وارنر بافت

مصاحبه ی است در شبکه سی ان بی سی با آقای وارنر بافیت، دومین مرد ثروتمند دنیا که مبلغ 31 بیلیون دلار به موسسه خیریه بخشیده بود. در ا...

مثل مداد باش

پسرک از پدر بزرگش پرسید: پدر بزرگ درباره چه می نویسی؟
پدربزرگ پاسخ داد : در باره تو پسرم ، اما مهمتر از آنچه می نویسم ، مدا...

آخرین روز امتحان فارغ التحصیلی و سوالات بدون پاسخ

آخرین روز امتحان فارغ التحصیلی فرا رسیده بود. در یک دانشگاه معروف شرقی امریکا، دانشجویان فارغ التحصیل رشته ى مهندسی با هیجان و ...

داستان سارا : خریدار یک معجزه

هنگامی که سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر و مادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند، فهمید برادرش سخت بیمار اس...

داستان 57 سنت پول دختر کوچولو و برکت پول او

یک روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یکبار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همون...

داستان الکساندر فلمینگ : مخترع پنی سیلین

الکساندر فلمینگ کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند فلمینگ نام داشت. یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده ‌اش ب...

داستان از مرد آهنگر: ناله و رنج فولاد

آهنگری پس از گذراندن دوره جوانی پرشر و شور خود تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی ک...

افسانه عشق و دیوانگی

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود، فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بیکاری خسته و ک...