تعداد داستان های سایت

هم اکنون ٧٠٨ داستان در سایت پندآموز انتشار یافته که از این تعداد ۴٢٧ داستان بازبینی و در سایت پندآموز فعال گردیده و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : چهارشنبه ۱۴۰۱/۰۹/۱۶

جستجو در عناوین داستانها
و کلمات کلیدی


داستان برگزیده

داستان شهرزاد قصه گوی کتاب هزار و یک شب

کتاب هزار و یکشب کتاب شهرزاد است، یا بهتر بگوییم کتاب شهرزادهای ایران است. نکته های فراوانی در پس این هزار و یک شب است که می‌تواند حکایت امروز هر کدام از ما باشد. در واقع داستان های این مجموعه‌ در طول تاریخ و توسط افراد مختلف گردآوری شده است. این داستانها بخشی از هویت مردم این سرزمین به شمار می‌رود. این کتاب به شرح قصه ها و افسانه هایی می‌پردازد که گذشتگان ما در باره اسطوره ها و دنیایی که در آن زندگی می‌کردند، ساخته‌اند.
اصل این کتاب پیش از دوره هخامنشی در هند به وجود آمده و قبل از حمله اسکندر، به فارسی باستان (زبان پهلوی) ترجمه شده و در قرن سوم هجری بعد از حمله اعراب به ایران زمانی که بغداد مرکز علم و ادب بود از پهلوی به عربی برگردانده شده است. متأسفانه نسخه اصل به زبان پهلوی کتاب را زمانی که به عربی ترجمه شده، از بین برده اند!
ملا عبداللطیف طسوجی (تسوجی) نویسنده، مترجم و از فضلای عهد فتحعلی شاه قاجار و محمد شاه قاجار است. علم ادبی او در زمان خودش به قدری بوده که در زمان سلطنت محمد شاه لغت نامه برهان قاطع را تصحیح کرده است. وی در سال ۱۲۵۹ به دستور شاهزاده بهمن میرزا ترجمه هزار و یک‌ شب را از عربی به فارسی شروع می کند. محمدعلی‌خان اصفهانی، متخلص به سروش هم او را در این راه و در تبدیل اشعار عربی به فارسی همراهی کرده است. در سال ۱۲۶۱ برای اولین بار در چاپخانه سنگی تبریز هزار و یک شب چاپ می‌شود و تا به امروز هم از همان نسخه طسوجی استفاده می‌شود.

و اما داستان شهرزاد :
همسر شهریار یا شهرباز (پادشاه ایران) به پادشاه خیانت می کند. وزیر شهریار، به خیانت همسر پادشاه پی می‌برد و پادشاه که تحمل این ماجرا را نداشته، دستور قتل همسر (معشوقه اش) را می دهد. بعد از آن شهریار (احساساتی و بی منطق) تصمیم به انتقام از زنان می‌گیرد! بنابراین تا سه سال هر شب با دختر باکره ایی ازدواج کرده و صبح وی را به قتل می‌رساند. 
وزیر که وظیفه یافتن دختران را دارد به ستوه می آید ولی کاری از دستش بر نمی آید. در چنین شرایطی، شهرزاد، دختر بزرگ وزیر پا پیش می گذارد و تصمیم به ازدواج با شاه را می‌گیرد!
شهرزاد خواهر کوچکی دارد به نام دنیازاد. شب ازدواج با شهریار، از پادشاه فرصتی می خواهد تا برای خواهر کوچکترش قصه ایی تعریف کند.  دنیازاد به حضور شهرزاد و شهریار می آید. شهرزاد قصه را شروع می‌کند اما به سرانجام نمی رساند و با زیرکی قصه را در اوج قطع می کند و ادامه نمی دهد.
حالا شهریار که مجذوب قصه شده، دلش می خواهد باقی قصه را بشنود، بنابراین به شهرزاد شب دیگری فرصت می دهد تا قصه را برای دنیازاد تمام کند و شهرزاد، هوشمندانه این روند را شب های پی در پی تکرار می کند و قصه ها را در دل همدیگر می تند! پایان هر قصه ای، شروع قصه دیگری می شود. تا جایی می رسد که دنیازاد کنار رفته و شهریار تنها شنونده قصه های شهرزاد است.
این ماجرا حدود سه سال طول می کشد. شهرزاد در طی این (حدود) سه سال و هزار و یک شب، هر شب قصه ایی برای شهریار می گوید و در طول این زمان سه بار باردار می شود و سه پسر به دنیا می آورد و همچنان هر شب، حتی بعد از وضع حمل، به قصه گفتن ادامه می دهد. سرنوشت شهرزاد و شاید هم سرنوشت یک ملت در گرو این قصه هاست!
هر دردی دوره درمانی دارد، درمان شهریار هم هزار و یک شب طول می کشد تا سرانجام شهریار نفرتش به پایان می رسد. قصه‌ها رسالت خود را به خوبی انجام داده بودند. شهرزاد از این آوردگاه پیروز بیرون می آید. شهریار درمان شده بود.
در پایان هزار و یک شب، شهریار خبر جشن ازدواج با بانوی محبوبش را به مردم می دهد زیرا که پیش از آن شهرزاد و شهریار مراسم ازدواج نداشتند. با ایده هر شب با زنی ازدواج کردن و روز بعد کشتن، فرصتی برای جشن گرفتن نبوده است! بنابراین شهریار بعد از سه سال، ازدواج خود با شهرزاد را جشن می گیرد.

و اما این داستان در باره شهرزاد نبود. در باره شهریار هم نبود! در باره قصه ها بود. قصه‌هایی که می توانند جان آدم ها را نجات بدهند! داستانها و قصه هایی که می توانند درمانگر باشند. قصه هایی که جادو می کنند.

حکایت زنده به گور کردن مردی در بلخ با حکم قاضی دیوان بلخ

دیوان بلخ کنایه از هر محضر یا مرجعی است که قضاوتش از روی منطق و عقل و در نتیجه بر اساس حق و عدالت نباشد. جمله ی «مگر اینجا شهر بلخ است؟» نیز درست هم معنی با این عبارت است که می گویند: «مگر اینجا شهر هرت است؟»
و چرا راه دور برویم، حتما همه ی ما این شعر را شنیده ایم که می گویند:
گنه کرد در بلخ آهنگری
به شوشتر زدند گردن مسگری
از دیوان بلخ حکایت های مختلفی نقل کرده اند که همه خواندنی هستند از این قبیل حکایت:
مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی گورستان می برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می زند و خدا و پیغمبر را به شهادت می گیرد که « والله، بالله من زنده ام! چطور می خواهید مرا به خاک بسپارید؟»
اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده و می گویند:
«پدرسوخته ملعون دروغ می‌گوید. مُرده !»
مسافر حیرت زده حکایت را پرسید.
گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر قاضی بلخ شهادت دادند که مرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعا ً جایز نیست!»

*****

گویند در شهر بلخ قاضیان احکام نادرستی صادر می کردند بی گناهان را بزهکار و گناه کاران را معصوم جلوه می دادند از این رو دیوان بلخ، مثل هر دادگاه و محکمه ای شده است که احکام آن برخلاف حق باشد.
گویا ساکنان بلخ در سده های چهارم و پنجم هجری، وضعی نابهنجار و باور نکردنی داشته و کارگزاران و سرپرستان دادگستری و ساماندهان شهر، از حاکم گرفته تا سالار شهر، میرشب، کلانتر، محتسب، شحنه و حتی پیشکار دیوان قضا، که باید پاسدار نظم و قانون و پشتیبان حقوق و آبرو و دارایی ها و ناموس و رازآگاه مردم باشند، گمراه و زیاده خواه و بیدادگر بوده اند.

امام موسی کاظم (ع) و صفوان جمال (شتردار) و رضایت بر بقای ظالم

ابومحمد صفوان بن مهران اسدی کاهلی" مشهور به "صفوان جَمّال (شتردار)"، از فقها و محدثان برجسته شیعه و معاصر با امام ششم و امام هفتم و از اصحاب مورد وثوق این دو امام بود. او از قبیله بزرگ بنی اسد بود که در کوفه در محله «بنی حرام» زندگی می کرد و در سفرهای زیادی که به محضر امام صادق(ع) و امام کاظم(ع) شرفیاب می شد، از علوم و معارف آنها، بهره ها می برد. صفوان بارها امام صادق (علیه‌السلام) را از مدینه به کوفه آورد و با آن حضرت به زیارت امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) نائل شد.
او یک بار ایمان و اعتقاد خود را بر امام صادق علیه السلام عرضه کرد و آن حضرت، صحت عقیده اش را تایید نمودند. شدت ایمان و اطاعتش نسبت به اهل بیت(ع) به اندازه‌ای بود که خواست و دستور آنان را فوری اجرا می کرد و وقت را از دست نمی‌داد.
صفوان، شترهای زیادی داشت که از کرایه دادن آنها، معیشت و زندگی خود را می گذراند و از همین جهت به او "جمّال" می‌گفتند.
روزی خدمت امام موسی علیه السلام رسید؛ آن حضرت به او فرمودند: همه چیز تو خوب و نیکوست جز یک چیز!
پرسید: "فدایت شوم! آن چیست؟"
امام فرمودند: "اینکه شتران خود را به این مرد (یعنی هارون، خلیفه وقت عباسی) کرایه می‌دهی."
صفوان گفت: "من از روی حرص و شکم سیری و لهو، چنین کاری نمی کنم. چون او به حج رفته است شتران خود را به او کرایه داده‌ام. خودم هم خدمت او را نمی کنم و همراهش نمی روم، بلکه غلام خود را همراه او می فرستم."
امام فرمودند: "آیا از او کرایه طلب داری؟"
گفت: "آری!"
امام فرمود: "آیا دوست داری او زنده بماند تا کرایه ات به تو برسد؟"
صفوان گفت: "آری!"
حضرت فرمودند: "کسی که دوست داشته باشد بقای آنها را، از آنان خواهد بود و هر کس که از آنان باشد، جایگاهش دوزخ خواهد بود."
صفوان جمال پس از این گفت‌وگو با امام کاظم(ع) همه شتران خود را فروخت.
وقتی این خبر به هارون الرشید رسید، او را خواست و به او گفت: "به من گزارش داده‌اند که تو شترهای خود را فروخته‌ای! چرا این کار را کردی؟"
صفوان گفت: "چون پیر و ناتوان شده‌ام و غلامانم هم از عهده این کار برنمی آیند."
هارون گفت: "هرگز! می‌دانم که تو به اشاره "موسی بن جعفر" شتران خود را فروختی. اگر حق مصاحبتت با من نبود، تو را می کشتم."

داستان معلولیت هانس و توانایی انجام صدها هزار کار

دوستم هانس زیمر حادثه شدیدی با موتور سیکلت داشت و دست چپش از کار افتاد.
- "خوشبختانه من راست دستم"
هانس این را در حالی گفت که داشت با مهارت برایم یک فنجان چای می ریخت.
- "چیزهایی که می توانم با یک دست انجام دهم شگفت آور است."
با وجود آنکه انگشتهای دستش را از دست داده بود در کمتر از یک سال آموخت که با یک هواپیما پرواز کند. اما یک روز در هنگام پرواز در یک منطقه کوهستانی، هواپیمایش دچار مشکل موتوری شد و سقوط کرد. او زنده ماند، اما از سر تا پا فلج شد.
من او را در بیمارستان ملاقات کردم. او به من لبخند زد. گفت
- "چیز مهمی اتفاق نیفتاده که خیلی مهم باشد."
- "چه چیزی است که من باید تصمیم بگیرم که انجام دهم!"
زبانم بند آمده بود. فکر کردم که دوستم دارد فقط تظاهر می کند، و وقتی که من بروم او شروع به گریه کرده و به وضع خود تاسف می خورد. این ممکن است همان چیزی باشد که او در آن روز انجام داد، اما او هنوز تمام نشده بود.
زندگی هنوز بعضی شگفتی های ظریف برایش ذخیره کرده بود. او زن زندگیش را در طی کنفرانس افراد معلول ملاقات کرد. او یک سیستم نوشتن دیجیتال که به دستورات صوتی پاسخ می داد اختراع کرد و میلیونها کپی از کتابی که توسط سیستم جدید نوشته بود فروخت. در پشت جلد کتابش این نکته کوتاه را نوشت:
"قبل از آنکه فلج شوم، می توانستم یک میلیون کار مختلف را انجام دهم، اما اکنون فقط می توانم 990000 تای آن را انجام دهم. اما چه شخص معقولی بخاطر 10000 چیزی که دیگر نمی تواند انجام دهد نگران است در حالی که 990000 تا باقی مانده است؟"





داستان های سایت پندآموز

داستانهای سایت از منابع مختلف جمع آوری و در سایت پندآموز منتشر می شوند. بسیاری از داستانها از طریق خوانندگان، ارسال شده است. به دلیل آنگه منابع این گونه داستانها از طریق گردآوری کنندگان معلوم نگردیده، لذا اکثر داستانها، بدون ذکر منبع در سایت آورده شده اند. ماخذ داستانهایی که منابع آنها معلوم و قطعی است در ذیل هر داستان آمده است.

داستانهای سایت پندآموز را برای خانواده خود بازگو نمایید. آدرس سایت پند آموز را به دوستان و آشنایان خود بدهید تا در گسترش مطالب حکیمانه و پندهای اخلاقی، سهیم باشید.




آخرین داستان های سایت پند آموز

حکایت زنده به گور کردن مردی در بلخ با حکم قاضی دیوان بلخ

دیوان بلخ کنایه از هر محضر یا مرجعی است که قضاوتش از روی منطق و عقل و در نتیجه بر اساس حق و عدالت نباشد. جمله ی «مگر اینجا شهر ...

امام موسی کاظم (ع) و صفوان جمال (شتردار) و رضایت بر بقای ظالم

ابومحمد صفوان بن مهران اسدی کاهلی" مشهور به "صفوان جَمّال (شتردار)"، از فقها و محدثان برجسته شیعه و معاصر با امام ششم و ا...

داستان معلولیت هانس و توانایی انجام صدها هزار کار

دوستم هانس زیمر حادثه شدیدی با موتور سیکلت داشت و دست چپش از کار افتاد.
- "خوشبختانه من راست دستم"
هانس این را در حالی گف...

حکایت چگونه رام کردن فیل ها

رام کنندگان حیوانات سیرک برای مطیع کردن فیلها از ترفند ساده ای استفاده می کنند. زمانی که حیوان هنوز بچه است، یکی از پاهای ا...

افسانه مرد مومن و مرد غیرمومن و دستورات خدا

شهسواری* به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم. می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد، و ه...

برندگان بخت آزمایی که زندگی شان نابود شد!

مردان و زنانی که میلیونر شدن بعد از شرکت در بخت آزمایی، زندگی شان را نابود کرد

ماجرا از یک پیشنهاد هوس‌انگیز شروع می‌...

داستان الیوت، مردی که از استیو جابز پورشه جایزه گرفت

هنگامی که استیو جابز در ۲۳ سالگی به شما یک اتومبیل پورشه جایزه بدهد، شما می دانید که سرنوشت، زندگی بزرگی را برای تان رقم زد...

حکایت سهروردی و عشق به ایران

سهروردی را گفتند تا به کی از ایران سخن گویی؟
گفت تا آن زمان که زنده ام.
گفتند این بیماری است چون ایران دختره باکره ای نیست برای ...