شهسواری* به دوستش گفت: بیا به کوهی که خدا آنجا زندگی می کند برویم. می خواهم ثابت کنم که او فقط بلد است به ما دستور بدهد، و هیچ کاری برای خلاص کردن ما از زیر بار مشقات نمی کند!
دیگری گفت: موافقم. اما من برای ثابت کردن ایمانم می آیم.
وقتی به قله رسیدند، شب شده بود. در تاریکی صدایی شنیدند: سنگ های اطرافتان را بار اسبانتان کنید وآنها را پایین ببرید.
شهسوار اولی گفت: می بینی؟ بعداز چنین صعودی، از ما می خواهد که بار سنگین تری را حمل کنیم. محال است که اطاعت کنم.
دیگری به دستور عمل کرد.
وقتی به دامنه کوه رسید، هنگام طلوع بود و انوار خورشید، سنگهایی را که شهسوار مومن با خود آورده بود، روشن کرد. آنها خالص ترین الماس ها بودند.
دستورات خدا مرموزند، اما همواره به نفع ما هستند.
شهسوار : دلاور

اگر این داستان را پسندید، با کلیک بر روی علامت دست، آن را لایک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است

تعداد داستان های سایت

هم اکنون ٧٠٩ داستان در سایت پندآموز انتشار یافته که از این تعداد ۵۶١ داستان بازبینی و در سایت پندآموز فعال گردیده و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : جمعه ۱۴۰۱/۱۱/۰۷

جستجو در عناوین داستانها
و کلمات کلیدی