وقتی حضرت یوسف رو آوردن تو بازار برده فروشای مصر، همه جمع شدن، حتی بزرگای مصر هم اومدن. تو جمعیت یه پیرزن بود که دو تا کلاف نخ تو دستش بود، یه نفر که کنارش ایستاده بود، ازش پرسید: "اینا چیه؟" پیرزن گفت: "کلاف نخ!" پرسید: "واسه چی آوردی؟" گفت : "آوردم تا باهش یوسف رو بخرم" طرف خندید گفت : "آخه با دو تا کلاف نخ که نمیشه فردی مثل یوسف رو خرید، اونم جایی که بزرگای مصر اومدن تا اونو بخرن." پیرزن اشک تو چشاش جمع شد و گفت: "می دونم با دو تا کلاف نمیشه یوسف رو خرید، اما میشه اسم من رو هم جز خریداراش نوشت!"

اگر این داستان را پسندید، با کلیک بر روی علامت دست، آن را لایک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است

برچسب داستان :
داستانهای مذهبی

تعداد داستان های سایت

هم اکنون ۶٨۶ داستان در سایت پندآموز انتشار یافته که از این تعداد ٩٠ داستان در سایت پندآموز فعال گردیده و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : دوشنبه ۱۳۹۷/۰۹/۲۶

جستجو در عناوین داستانها
و کلمات کلیدی