عکس نقاشی از بازار قدیمی دوره اسلامی و دو تن از تاجرهای بازار در حال معامله به یک حجره دار بازار. وسائل حجره و مغازه در تصویر دیده می شود

داستان شماره ٧۵١ : داستان ضرب المثل با همه بله، با ما هم بله؟

وقتی برای کسی محبت زیاد می کنی ولی او احترام شما را نگه نمی دارد و قدر ناشناسی می کند

یکی بود، یکی نبود، بازرگانی بود که بعد از سال ها کسب و کار و تجارت، دچار مشکل شده بود. هر چه می خرید، ارزان می شد، هر چه می فروخت و از چنگش در می آمد، یکباره گران می شد. بازرگان بیچاره کم کم سرمایه و ثروتش را به خاطر بدی اوضاع کسب و کارش، از دست داد.
بازرگان، برای این که در دکانش باز باشد و به این امید که بخت به او رو کند، سراغ بازرگان های دیگر رفت و از هر کدام مقداری جنس نسیه خرید به همه بدهکار شد، ولی دکانش رونقی دوباره پیدا کرد. دوباره مشتری ها به سراغش آمدند و از او جنس خریدند.
اما وقتی بازرگان به حساب و کتابش رسیدگی کرد، فهمید که مثل گذشته بخت با او یار نبوده و ضرر کرده است. ضرر پشت ضرر، و کار به جایی رسید که بازرگان بیچاره آه در بساط نداشت که با ناله سودا کند و به تعداد زیادی از تاجران شهر هم بدهکار بود.
تاجرانی که از بازرگان ورشکسته پول طلب داشتند، چند باری برای گرفتن پولشان پیش او رفتند، اما او هر بار از وضع بد مالیش نالید و چیزی به آن ها نداد. طلب کارها پیش قاضی شهر رفتند و از او شکایت کردند. خبر به گوش بازرگان ورشکسته رسید. فهمید که به زودی قاضی او را احضار می کند و اگر پول طلبکارها را نپردازد، به زندانش می اندازد.
بازرگان ورشکسته به هر دری زد تا خود را از آن گرفتاری نجات دهد. بالاخره گذر او به در خانه یکی از طلبکارهایش افتاد که کمتر از بقیه به دنبال گرفتن طلبش می آمد. بازرگان بیچاره از سیر تا پیاز خرید و فروش و ضرر و زیان و گرفتاری هایش را برای او تعریف کرد و گفت: حالا درمانده شده ام و نمی دانم چه کنم؟
طلبکار فکری کرد و گفت: راهی به تو یاد می دهم که دل قاضی برای تو بسوزد و تو را به زندان نیندازد و بقیه طلبکارها هم دست از سرت بردارند. اما یاد دادن این راه، شرطی دارد.
بازرگان ورشکسته که دلش می خواست به هر راهی که شده از آن گرفتاری نجات پیدا کند، فوری گفت: راه حل مشکلاتم را بگو، هر شرطی داشته باشی قبول می کنم.
طلبکار گفت: تو به فکر نجات خودت هستی، اما من هم به این فکرم که پولی را که از تو طلب دارم بگیرم. با دیگران هم کاری ندارم. شرط من این است که بعد از نجات از دست طلبکارهای دیگر، مبلغی را که از تو می خواهم بدون کم و کسر، یک جا به من بپردازی.
بازرگان ورشکسته قبول کرد.
طلبکار گفت: وقتی رفتی پیش قاضی، هر چه به تو گفتند، تو فقط بگو: بله، اگر طلبکارهایت به تو ناسزا هم گفتند، تو فقط به آن ها بگو بله. قاضی هم هر سوالی از تو کرد، جوابی جز بله به او نده.
بازرگان ورشکسته، قبول کرد طلبکار یک بار دیگر شرطش را یادآوری کرد و گفت: اگر در این محاکمه محکومت نکردند و دست از سرت برداشتند، یادت باشد که باید تمام مبلغی را که از تو طلبکارم، یک جا به من پس بدهی.
چند روز بعد، قاضی دستور داد که بازرگان ورشکسته را به حضورش بیاورند. طلبکارهای او توی دادگاه جمع شده بودند و هر کس چیزی می گفت.
قاضی به بازرگان گفت: قبول داری که به این آدم ها بدهکاری؟
بازرگان گفت: بله
قاضی گفت: پس چرا بدهکاریت را نمی دهی؟
بازرگان گفت: بله
قاضی گفت: آن همه پول و اجناسی را که از این همکارانت گرفته ای چه کرده ای؟
بازرگان گفت: بله

thin-seperator.png
یک متن کوتاه پندآموز به انتخاب سامانه برای شما

استعداد در فضای آرام رشد می کند و شخصیت در جریان کامل زندگی.

thin-seperator.png

قاضی عصبانی شد و گفت: بله و زهرمار! چرا جواب سوال هایم را نمی دهی؟
بازرگان باز هم گفت: بله
آن روز هر که هر چه از او پرسید، فقط بله می شنید.
- پول ما را می دهی یا نه؟
- بله!
- قصد داری همه پول ها را بالا بکشی؟
- بله!
- بله و بلا! این چه طرز حرف زدنی است؟
- بله.
قاضی که شاهد ماجرا بود طلبکارها را ساکت کرد و گفت: این بیچاره دیوانه شده است. فشار گرفتاری و فرار همیشگی از دست طلبکارها دیوانه اش کرده است. آدم دیوانه را هم که نمی شود محاکمه کرد یا به زندان انداخت. دست از سر این بیچاره بر دارید و بروید سرکسب و کار خودتان .
طلبکارها، دست از پا درازتر از پیش قاضی برگشتند. بازرگان ورشکسته هم بله، بله گویان از دادگاه خارج شد.
خیلی خوشحال بود از این بهتر نمی شد.
چند روز بعد از این ماجرا، طلبکاری که راه چاره مشکل را به بازرگان یاد داده بود، رفت در خانه بازرگان و سلام و علیکی کرد و پرسید: حالت خوب است؟
- بله.
- دیدی که نقشه من گرفت و تو نجات پیدا کردی؟
- بله.
- خوب، حالا وقت آن شده که به قولی که داده ای وفا کنی و تمام پولی را که به من بدهکاری، بپردازی.
- بله!
- کی پول مرا می دهی؟
- بله!
- اصلاً قرارمان این بود که خودت پول مرا بیاوری!
- بله!
- چرا ایستاده ای ؟ برو پول های مرا بیاور و بدهکاریت را بده.
- بله!
- دیوانه شده ای؟ بله بله که برای من پول نمی شود!
- بله!
هر چه که طلبکار می گفت، جوابی جز بله نمی شنید طلبکار فهمید که بازرگان قصد ندارد بدهکاریش را بدهد و نمی خواهد به قولی که داده بود، عمل کند. با ناامیدی رو کرد به بازرگان و گفت: بله، بله...، با همه بله، با ما هم بله؟
و بازرگان باز هم گفت: بله!
این ضرب المثل را حالا در باره کسی به کار می برند که با او محبت و لطف زیادی کرده باشند، اما او احترام محبت کننده را نگاه ندارد و نمک ناشناسی کند.

اگر این داستان را پسندید، روی علامت قلب کلیک کنید تا در لیست داستانهای محبوب قرار گیرد
دعوت به عضویت در کانال تلگرام برای خواندن شعرهای زیبا و عاشقانه، در کانال تلگرام "ادبستان شعر عاشقانه" عضو شوید.
هر صبح، چند بیت شعر عاشقانه؛ همراه با عکس و تابلوهای نقاشی نفیس.

جهت مشاهده کانال روی لینک زیر کلیک کنید:

کانال تلگرام ادبستان شعر عاشقانه


یا در تلگرام آدرس زیر را جستجو نمایید:

@adabestan_shere_asheghaneh

نقل مطالب و داستانها با ذکر نام سایت پندآموز ، رعایت اخلاق و امانتداری است


نظر و دیدگاه خود را در رابطه با این داستان بنویسید:

نظرات و دیدگاه های خوانندگان در صورت تایید، نشان داده خواهند شد.
نشانی ایمیل و تلفن همراه شما منتشر نخواهد شد. با درج ایمیل، گراواتار شما (در صورت وجود) نشان داده خواهد شد.

captcha




نظرات و دیدگاه های خوانندگان:

در باره این داستان هیچ نظر و دیدگاه تایید شده، وجود ندارد.

سایت پند آموز سرشار از داستانهای کوتاه پندآموز و حکیمانه، قصه ها و حکایتهای جذاب خواندنی

هم اکنون ٨۴٠ داستان کوتاه در سایت پندآموز انتشار یافته و در دسترس خوانندگان قرار دارد.

تاریخ امروز : پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۱۳
یک داستان تصادفی به انتخاب سیستم:
داستان کاسه چوبی نوه برای غذا دادن به پدر و مادر پیر
جستجو در عناوین داستانها و کلمات کلیدی